دو 1
1: لِف 1
از 1 های کشور روسیه
ترجمه از روسی به فارسی: 1 1
چاپ شده در 1 1 1،1 ماه 1399
شماره:347
دو برادر با هم سفر می کردند. ظهر آنها برای استراحت در جنگل دراز کشیدند. وقتی از خواب بیدار شدند، دیدند در کنارشان تخته سنگی قرار دارد که بر روی آن چیزی نوشته شده است. دو برادر مشغول خواندن شدند و روی سنگ نوشته بود:
کسی که این سنگ را پیدا کند، باید مستقیم به سمت طلوع آفتاب در جنگل برود. در جنگل رودخانه ای هست که باید از این رودخانه شناکنان به سمت دیگر آن برود. خرس ماده ای را با توله خرس هایش می بینی: توله خرس ها را از مادرشان بگیر و بدون آنکه به پشت سر نگاه کنی، مستقیم به سمت کوه بدو. بالای کوه خانه ای را می بینی، به خانه برو و در آنجا خوشبختی را پیدا می کنی.
برادرها آن چه را که نوشته شده بود ، خواندند و برادر کوچک گفت:
بیا باهم برویم. شاید بتوانیم با شنا از این رودخانه بگذریم، توله خرس ها را تا خانه برسانیم و با هم خوشبختی را پیدا کنیم.
آن وقت برادر بزرگ گفت:
من به خاطر توله خرس ها به جنگل نمی روم و به تو هم پیشنهاد نمی کنم. مورد اول: هیچ کس نمی داند که آنچه که بر روی این سنگ نوشته شده، حقیقت دارد یا نه، احتمال دارد همه این نوشته فقط برای خنده باشد. شاید هم ما از آن سر در نیاورده باشیم. مورد دوم: اگر این نوشته حقیقت داشته باشد، ما به جنگل می رویم، شب فرا می رسد، ما راه رودخانه را پیدا نمی کنیم و راه را گم می کنیم. اگر هم رودخانه را پیدا کنیم، چطور می توانیم از آن شناکنان بگذریم؟ ممکن است رودخانه تند و وسیع باشد. مورد سوم: اگر هم شناکنان از رودخانه بگذریم، آیا جداکردن توله خرس ها از مادرشان کار آسانی است؟ خرس ماده ما را تکه تکه می کند و ما به جای خوشبختی، از بین می رویم. مورد چهارم: اگر ما موفق شویم توله خرس ها را ببریم، بدون استراحت نمی توانیم به سمت کوه بدویم. مورد اصلی که نگفتم : این خوشبختی که ما در آن خانه پیدا می کنیم، چی هست؟ احتمال دارد در آنجا خوشبختی در انتظار ما باشد که اصلا به آن احتیاج نداریم.
اما برادر کوچک گفت:
به نظر من چنین نیست. بی علت این متن را بر روی سنگ ننوشتند. و آنچه که نوشته شده، کاملا واضح است. مورد اول: اگر تلاش کنیم، هیچ اتفاق بدی برایمان نمی افتد. مورد دوم: اگر ما نرویم، شخص دیگری نوشته روی سنگ را خواهد خواند و خوشبختی را پیدا می کند و ما دستمان خالی می ماند. مورد سوم: بدوم زحمت و تلاش هیچ شادی در دنیا وجود ندارد. مورد چهارم: من نمی خواهم فکر کنند که از چیزی می ترسم.
سپس برادر بزرگ گفت:
و ضرب المثلی هست که می گوید: « در پی خوشبختی بزرگ بودن منجر می شود که خوشبختی کوچک را هم از دست بدهی»؛ به عبارتی : « سرکه نقد به از حلوای نسیه» .
اما برادر کوچک گفت:
من شنیدم: «اگر از گرگ ها بترسی، پس نباید به جنگل پا بگذاری». به عبارتی: « نابرده رنج گنج میسر نمی شود». به نظر من باید رفت.
برادر کوچک رفت و برادر بزرگ همان جا ماند.
همین که برادر کوچک وارد جنگل شد، به رودخانه رسید، شناکنان از رودخانه گذشت و در کنار رودخانه خرس ماده را دید. خرس خواب بود. او توله خرس ها را قاپید و بدون آن که به پشت سرخودش نگاه کند، به سمت کوه دوید. همین که به بالای کوه رسید، مردم به پیشواز او آمدند، با کالسکه او را به شهر بردند و پادشاه خود کردند.
او پنج سال سلطنت کرد. در سال ششم پادشاه قوی تر دیگری با سپاهیان فراوان به جنگ او آمد؛ شهر را اشغال کرد و او را بیرون کرد. آن وقت برادر کوچک دوباره بار سفر را بست و نزد برادر بزرگ خود آمد.
برادر بزرگ در روستا زندگی متوسطی داشت. برادران از دیدار یکدیگر خوشحال شدند و برای هم از زندگی خود تعریف کردند.
برادر بزرگ گفت:
پس حرفی که من زدم، درست بود: من در تمام این مدت آرام و خوب زندگی کردم، اما تو با اینکه پادشاه شدی، رنج بسیار کشیدی.
اما برادر کوچک گفت:
من غصه نمی خورم که چرا به جنگل و بالای کوه رفتم؛ اگر چه الان به من بد می گذرد، ولی خاطره ای برای گفتن به جا مانده است، اما تو در زندگیت هیچ خاطره ای برای گفتن نداری.
استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع بلامانع است
برچسب:
نویسنده: روژان عابدی