1
نویسنده: لِف نیکُلایویچ تولستوی
از 1 های کشور روسیه
ترجمه از روسی به فارسی: 1 1
چاپ شده در 1 1 1،1 ماه 1399
شماره:345
پیرمردی با پیرزنی زندگی می کرد.آن ها بچه نداشتند.روزی پیرمرد برای شخم زدن زمین به مزرعه رفت و پیرزن در خانه ماند تا نان بپزد. پیرزن همانطور که نان ها را می پخت با خودش گفت:
اگر ما پسری داشتیم، الان نان ها را به مزرعه برای پدرش می برد؛ ولی حالا من با کی این نان را به مزرعه بفرستم؟
ناگهان از میان پنبه ها پسربچه کوچکی بیرون پرید و گفت:
سلام مادرجان!
پیرزن با تعجب پرسید:
تو از کجا پیدایت شد پسرم، اسمت چیست؟
پسر کوچولو جواب داد:
مادرجان ، تو پنبه ها را زدی و زیر یک تخته چوبی گذاشتی، من همان جا به دنیا آمدم. اسمم هم لیپونیوشکا است. مادرجان نان را به من بده تا برای پدرجان ببرم.
پیرزن پرسید:
لیپونیوشکا،مگر تو می توانی نان را ببری؟
می برم مادرجان...
پیرزن نان را در بقچه ای پیچید و به پسربچه داد. لیپونیوشکا بقچه را گرفت و به طرف مزرعه دوید.
در مزرعه سرراهش بوته ای قرار داشت، لیپونیوشکا فریاد زد:
پدرجان، پدرجان، من را از روی بوته رد کن! من برایت نان آوردم.
پیرمرد از آن طرف مزرعه شنید که کسی او را صدا می زند، به آنجا رفت و در مقابل اش پسربچه ای را دید، او را از روی بوته رد کرد و گفت:
پسرم ، تو از کجا پیدایت شد؟
پسربچه گفت:
پدرجان ، من در میان پنبه ها به دنیا آمدم و برای تو نان آوردم.
پیرمرد نشست و صبحانه بخورد. پسرک به او گفت:
پدرجان، اجازه بده من زمین را شخم بزنم.
ولی پیرمرد گفت:
تو زورت به شخم زدن نمی رسد.
ولی لیپونیوشکا گاوآهن را گرفت و مشغول شخم زدن زمین شد. او شخم می زد و ترانه می خواند.
از آن نزدیکی ارباب روستا رد می شد و دید که پیرمرد نشسته و صبحانه می خورد و اسب به تنهایی زمین را شخم می زند.ارباب از درشکه پیاده شد و از پیرمرد پرسید:
پیرمرد تو چکار کردی که اسب به تنهایی زمین را شخم می زند؟
پیرمرد گفت:
پسرم زمین را شخم می زند و آواز می خواند.
ارباب نزدیکتر رفت. هم ترانه را شنید و هم لیپونیوشکا را دید.
ارباب گفت:
پیرمرد، پسر بچه را به من بفروش.
اما پیرمرد گفت:
نه ، من نمی توانم او را بفروشم، او تنها فرزند من است.
ولی لیپونیوشکا به پیرمردگفت:
پدرجان، من را به او بفروش، من از دست او فرار می کنم.
پیرمرد روستایی، پسربچه را به صد روبل فروخت. ارباب پول را پرداخت و پسرک را لای دستمال پیچید و در جیب اش گذاشت. به خانه رفت و به زنش گفت:
ببین من برای خوشحالی تو چی آوردم.
زنش گفت:
نشان بده، چی آوردی؟
ارباب دستمال را از جیب اش در آورد، آن را باز کرد، اما دستمال خالی بود. لیپونیوشکا خیلی وقت بود که فرار کرده و پیش پدرش برگشته بود.
استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع بلامانع است
برچسب:
نویسنده: روژان عابدی